یک شنبه 15 دی ماه 1387 ، شماره 1636                                                         صفحه نخست   

 صفحه اول  |  اطلاع رسانی  |  سینما و تلویزیون  |  سینما |  تجسمی |  فرهنگ و ادب  |  جامعه  |  صفحه آخر | آرشیو | ارتباط با ما                        جستجو  

 

دیدار با شمسی فضل‌اللهی- هنرپیشه و دوست فروغ فرخزاد
فروغ سنت‌‌شکنی‌معصوم‌بود

به مناسبت 15 دی ماه/
هفتاد و چهارمین زادروزش

در حوالی کتاب «پاریس- تهران: سینمای عباس کیارستمی»
بازگشت شبح ژدانف

کتاب جدید

  کتاب قدیم

خبر

 


نسخه PDF صفحه

دیدار با شمسی فضل‌اللهی- هنرپیشه و دوست فروغ فرخزاد
فروغ سنت‌‌شکنی‌معصوم‌بود
به مناسبت 15 دی ماه/ هفتاد و چهارمین زادروزش

عسل همتی

شاید اندک باشند کسانی که بدانند شمسی‌ فضل‌اللهی – هنرپیشه نام‌آشنا – که شنیدن صدایش ما را به خاطره دور صبح‌های جمعه در سال‌های دهه 60 می‌برد و یاد «بامزی» و پیاله‌های عسلی را که سر آتشفشان هورت می‌کشید زنده می‌کند، در دوره‌ای یکی از دوستان «فروغ فرخزاد» بوده است. من هم مثل شما دلبسته این کارتون و صدای گرم و مادرانه راوی‌اش بودم و هیچ نمی‌دانستم که دو دهه بعد، پی‌گیری زندگی فروغ فرخزاد برای کتابی که در مجموعه تاریخ شفاهی ادبیات معاصر عرضه خواهد شد، مرا به خانه آن راوی مهربان رهنمون می‌‌شود و فرصت می‌دهد که در فضای آرامبخش منزلش، چیزهایی را بشنوم که برای شما نیز شنیدنی خواهد بود.

دیدار اول

سال‌ 1341 - دروس - استودیو گلستان فیلم؛

شمسی فضل‌اللهی جوان برای عذرخواهی از عدم تمایلش به حضور در فیلم «خشت و آینه» ابراهیم گلستان، به استودیو «گلستان فیلم» رفته است. در این جلسه، فرهنگ معیری، ابراهیم گلستان و فروغ فرخزاد حضور دارند. گلستان، فضل‌اللهی را برای نقش پذیرفته است اما او تمایل به بازی در فیلم ندارد.

فروغ معتقد بود:

این دختر زیادی برای نقش معصومه!

ابراهیم گلستان در جواب او گفت:

این نظر شماست. من نظر دیگه‌‌ای دارم.

اگه همه با هم تو یه دفتر کار می‌کنیم پس نظر همه مهمه. به نظرم این دختر زیادی معصومه!

بله! اما نقش فیلم هم معصومیت از دست رفته داره.

شمسی فضل‌اللهی می‌گوید:

«این جلسه را بعدها «فرهنگ معیری» به یادم آورد. من نمی‌خواستم در فیلم بازی کنم. به گلستان گفتم:

می‌دونم اگه تو کار شما نباشم تجربه‌ای رو از دست می‌دم، اما بیشتر مایلم تو دوبله و تئاتر حضور داشته باشم.

گلستان گفت:

اگه دختر عاقلی بودی اول تو این فیلم بازی می‌کردی بعد می‌رفتی سراغ دوبله و تئاتر

بله اگه عاقل بودم بازی می‌کردم، ولی نیستم.

جلسه با خنده تمام شد و من بیرون آمدم».

فضل‌اللهی در حیاط استودیو گلستان فیلم (هدایت فیلم امروز) می‌ایستد و به مسیر برگشت به خانه‌اش که در خیابان لشکر بوده است فکر می‌کند. نمی‌داند چطور باید خودش را از دروس به لشکر برساند:

«فروغ پشت سرم آمد بیرون و گفت:

ها! نمی‌دونی چطوری بری؟

سلام. نه!

اگه تا شمرون [شمیران] ببرمت، از اونجا می‌توی بری؟

بله! از اونجا خیلی خوب می‌تونم برم اما به هیچ وجه نمی‌خوام مزاحم شما بشم.

زحمتی نیست. ماشینم بیرونه.

فولکس داشت. سوار شدیم و راه افتادیم. شروع کردیم به حرف زدن. بسیار صمیمانه حرف می‌زد، مثل یک خواهر. وسط حرف‌هایش یک دفعه متوجه شدم در خیابان شمیران هستیم. گفتم:

دیگه نمی‌ذارم بیشتر از این برید. همین‌جا پیاده می‌شم و باقی راه رو با تاکسی می‌رم.

من که کاری ندارم. بشین. با هم می‌ریم.

مرا تا نزدیکی خانه آورد و رفت. فکر کردم دیگر او را نخواهم دید، بنابراین، شروع کردم شعرهایش را از این‌ طرف و آن ‌طرف گیر بیاورم که بخوانم. شعرهایش – بعد از دیدنش – برایم جالب‌تر شده بود.»

دیدار دوم

عید نوروز - دروس – خانه فروغ فرخزاد

مدتی از دیدار اول فضل‌اللهی با فروغ گذشته است. جلال خسروشاهی، دوست صمیمی فروغ ، پسرعموی ناتنی فضل‌اللهی است. فضل‌اللهی بعد از مطلع شدن از آشنایی خسروشاهی با فروغ، از او خواهش می‌کند که دیداری با فروغ ترتیب بدهد.

«عید بود. عید نورزو. با بیوک مصطفوی و جلال خسروشاهی برای دیدن فروغ به خانه‌اش در دروس رفتیم. خانمی که در خانه‌اش کار می‌کرد در را باز کرد. فروغ تو حیاط ایستاده بود و با باغبان نازنینی که اسمش مش علی‌اکبر بود، گل بنفشه می‌کاشت.»

دوستی با فروغ ادامه پیدا می‌کند

«بعدها باز من این شانس را داشتم که فروغ را ببینم و هر بار، چهره‌اش در نظرم معصوم‌تر جلوه می‌کرد، درست خلاف آنچه که جامعه می‌گفت. دوره بدی بود. هیچ قشنگ نبود.»

بازی کنار فروغ در نمایش «کلفت‌ها»
به کارگردانی بهمن محصص

این زمان، خانه شمسی فضل‌اللهی روبه‌روی تئاترشهر بوده است. بهمن محصص تمرین نمایشنامه «کلفت‌ها»ی ژان ژنه را با بازی گلی بزرگمهر، شمسی فضل‌اللهی و فروغ فرخزاد آغاز می‌کند. محل تمرین خانه شمسی فضل‌اللهی است.

«فروغ برای تمرین به خانه ما می‌آمد. این انسان تکان‌دهنده بود، خصوصا برای من که وقت‌شناس نبودم. نیم ساعت زودتر از موعد می‌آمد و خجالت زده می‌گفت:

ببخشید! خیلی زود رسیدم.

عیبی نداره! با هم چای می‌خوریم.

آنچه در فروغ زیبا و ستودنی بود این بود که در جوانی خیلی از سنت‌ها را شکسته بود و مقاوم زندگی می‌کرد. می‌گفت:

من می‌تونم زندگی کنم. من می‌فهمم چه کار می‌کنم!

هیچگاه چنین قدرتی را در یک زن جوان ندیده بودم. بعدها – دو سه ماه پس از مرگش – مطلبی را درباره او خواندم به قلم آقایی ساکن خیابان سعدی که خانه‌اش روبه‌روی پارکینگی بوده است که فروغ ماشینش را آنجا پارک می‌کرده. این مطلب چنان مرا متاثر کرد که تا مدت‌ها آن را زیر بالشم می‌گذاشتم و مدام می‌خواندم. آن آقا نوشته بود:

من هیچ ربطی به هنر ندارم. ساکن خانه‌ای بودم که در خیابان سعدی واقع شده بود؛ مشرف به پارکینگی که فروغ فرخزاد شب‌ها ماشینش را آنجا پارک می‌کرد و به آپارتمانش که پشت پارکینگ بود می‌رفت. یک شب، از داد و فریادی که خیابان را برداشته بود رفتم دم پنجره و دیدم فروغ – مثل بچه مدرسه‌ای‌ها – یک مشت کتاب زیر بغلش زده و ساکت، روبه‌روی صاحب پارکینگ که مدام سرش جیغ می‌کشید، ایستاده است. صاحب پارکینگ می‌گفت: مگه من بهت نگفتم از یازده‌ و نیم دیرتر نیا؟ الان ساعت دوازدهه و من باید در رو می‌بستم و می‌رفتم. فروغ سکوت کرد و هیچ نگفت.

می‌توانستم بفهمم که چقدر بر فروغ سخت گذشته، زن جوانی که درک نمی‌شود و با این همه باید در یک جمع مردانه زندگی کند. این خیلی سخت است! مگر چند نفر از شعرا خانم بودند و یا در جمع روشنفکر ما که متاسفانه در وقت قضاوت – عذر می‌خواهم – کوتاه‌بین‌تر از مردم متواضع و غیرروشنفکر هستند مگر چقدر خانم حضور داشت؟ من همیشه آن مقاله را می‌خواندم و فکر می‌کردم که بر آن زن تنها، در آن ساعت از شب و آن تاریکی – روبه‌روی آن مرد پرخاشگر – چه گذشته است؟!»

فروغ در نظر شمسی فضل‌اللهی که بود؟

«من او را کم دیدم اما احساس می‌کنم خوب دیدم و خوب شناختم. فروغ تجربه‌ای جدید را شروع کرد و این تجربه از زمانی که خیلی جوان بود آغاز شد. احتمالا در آن اشتباهاتی هم وجود داشته و این طبیعی است. فروغ در شرایطی کار کرد و زندگی کرد که زنان دیگر حتی نمی‌توانستند یک قدم آن طرف‌تر بگذارند. و خب! از این بابت اظهار خوشحالی هم می‌کنند چون فکر می‌کنند با این کار هیچ اتفاق بدی برایشان نیفتاده. این درست، اما از آن‌سو هیچ تجربه‌ای هم نکرده‌اند. به هر حال، از سخت‌هایی که این زن جوان کشید، شعری مانده است که امروز باید به آن بالید. یاد این انسان با شعرهایش زنده می‌ماند».

دیدار آخر

«بار آخر، فروغ را در جشنی که در خانه عمویم برگزار شده بود دیدم. آمد طرف من و شوهرم. سلام و احوالپرسی کرد و گفت:

یک کمی مواظب من باش. آدم فضول اینجا زیاده. اذیت می‌شم.

و بعد از میهمانی، سوار همان ماشینی شد که چندی بعد، در همان زمستان، جانش را گرفت. زمستان بدی بود و فروغ خیلی تند رانندگی می‌کرد.»

فضل‌اللهی بعد از فروغ

« به سهراب سپهری گفتم:

از خوش‌شانسی ما و بدشانسی شماست که در این دوره جزو دوستانتون هستیم».

رفت و آمد‌های خانوادگی با چهره‌های ادبی معاصر، دوستی با سهراب سپهری، نسبت خانوادگی با جلال خسروشاهی و در کنار همه اینها، نشست و برخاست با فروغ فرخزاد، همه با هم باعث شد که شمسی فضل‌اللهی، به رغم جذابیت‌های فریبای تئاتر و هنرپیشگی، همچنان دلبسته ادبیات باشد.

او در این‌باره می‌گوید:

«نمی‌شود گفت من به ادبیات مانند یک وعده غذا نگاه می‌کردم، نه، ادبیات برای من مهم بود و هست. با وجود این، نمی‌شود منکر بود که من اگر می‌خواستم بیشتر در عرصه ادبیات کار کنم، لازم می‌بود جدی‌تر به آن می‌پرداختم. همواره دور و برم پر از کتاب‌هایی است که یا می‌خوانم و یا برای اجرا در رادیو و صحنه تمرین می‌کنم. علاوه بر کتابی که درباره بازیگری در رادیو و تلویزیون نوشته‌ام، نمایشنامه‌ای هم دارم به نام «یک پرنده در باد» که می‌توان آن را امضای ادبی زنی به حساب آورد که کار هنر می‌کند، اما اینها کجا و زحمات کسانی که عمرشان را برای قلم و به عشق قلم می‌گذرانند کجا!»

---------------------------------------------------------------------------------------------------------

در حوالی کتاب «پاریس- تهران: سینمای عباس کیارستمی»
بازگشت شبح ژدانف

مسعود جعفری

کتاب «پاریس- تهران: سینمای عباس کیارستمی» آخرین محصول روشنفکری پیشگام ایران است. نویسندگان کتاب در گفت‌وگویی که در واقع تماما «گفت»‌ است یعنی هر دو طرف سخن یکدیگر را تائید و کامل می‌کنند یکی از شناخته‌ شده‌ترین سینماگران ایران و آثارش را نقد کرده‌اند.
درباره چند و چون این نقد و‌ مدعیات آن مطالبی در مطبوعات منتشر شده است و برخی از صاحب‌نظران حوزه فیلم و سینما به آن پرداخته‌اند. اما نکته‌ای که به آن توجه نشده یا کمتر مورد توجه قرار گرفته این است که بحث کتاب بیش از آنکه سینمایی باشد بحثی فکری- اجتماعی است. موضوع بررسی کتاب می‌توانست چیزی جز سینمای کیارستمی (مثلا شعر مریم حیدرزاده یا داستان‌های فهیمه رحیمی) باشد و باز هم همین مطالب مطرح شود. به عبارت دقیق‌تر مولفان سینمای کیارستمی را بهانه‌ای برای طرح دیدگاه خود کرده‌اند. این دیدگاه نیز نه در خلال مباحث کتاب بلکه پیشاپیش برای مولفان شکل گرفته بوده است. نگاه مولفان نگاهی جزمی و قاطعانه است که در سرتاسر کتاب کمترین تردید در آن راه نمی‌یابد. اگر کسی این کتاب را به عنوان بحثی هنری- سینمایی بخواند یقینا نتیجه‌ای نخواهد گرفت. موضوع اصلی کتاب بحثی روشنفکری ایدئولوژیک است.
این گونه نقد و نظرها در جامعه فرهنگی ما سابقه‌ای طولانی دارد: در حدود سال‌های نیمه سلطنت رضا شاه پس از آن که بسیاری از روشنفکران ایرانی از استحاله آرمان‌های مشروطه سرخورده شدند و نیز به اقتضای فضای سیاسی- فکری جهان و قوت گرفتن شوروی و بلوک شرق، در ایران نیز گرایش‌های چپ مارکسیستی نیرومندی ظهور کرد. وضعیت اجتماعی و سیاسی جامعه ایران در آن سال‌ها و همسایگی با شوروی و احساساتی بودن فضای فرهنگی جامعه و... از همان آغاز چپ ایرانی را با دو ویژگی مشخص کرد: یکی تمایل به شوروی و فرهنگ چپ استالینی و دیگری تاکید بیش از حد بر هنر و ادبیات. چنان که مشهور است،‌ وزیر فرهنگ استالین که ژدانف نام داشت در قالب دستورالعمل‌هایی از شاعران و نویسندگان می‌خواست که در آثارشان به مبارزه و زحمت‌کشان و... بپردازند و از آنچه جنبه بورژوا مآبانه دارد بدگویی کنند و... این گرایش از همان آغاز بر نیروهای چپ در ایران تاثیری عمیق و پایدار نهاد. پس از شهریور بیست این چپ‌گرایی رشدی خارق‌العاده کرد و بسیاری از جریان‌های ادبی و فکری را در برگرفت. این گرایش در نیمه دوم دهه چهل و در دهه پنجاه به اوج خود رسید. پس از آن نیز تا اواخر دهه شصت شمسی همچنان در همه عرصه‌های ادبی و فکری حضور داشت. در این دوره، سقوط شوروی تب چپ‌گرایی را سرد کرد. در واقع از حدود سال 1315 تا 1370 عمده‌ترین و فعال‌ترین جریان‌های فرهنگی- روشنفکری جامعه ما در اختیار چپ‌گرایان (به معنی وسیع آن) بوده و جلوه‌های آن نیز در هنر و ادبیات و اندیشه عمدتا ایدئولوژیک بوده است.

پس از سقوط شوروی چپ‌گرایان در سرتاسر جهان به بازنگری در میراث چپ و نقد و بررسی انتقادی آن پرداختند و صدها کتاب و هزاران مقاله به قلم خود آنان و نیز منتقدان لیبرال چپ‌گرایی انتشار یافته است که زوایای گوناگون این مسئله را مورد نقد و بررسی قرار داده.

متاسفانه در ایران واقعه سقوط شوروی و پیامدهای آن هیچ‌گاه چنان که باید طرح و بررسی نشد. در آغاز برخی از چپ‌گرایان ایرانی سعی کردند گناه سقوط شوروی را به گردن گورباچف و یلتسین بیندازند و برخی دیگر نیز برای مدتی سکوت کردند و به تدریج به صحنه بازگشتند؛ گویی هیچ اتفاقی نیفتاده است. در این اظهار وجود تازه البته زبان و بیان و برخی از کتاب‌های مرجع و... تغییر کرده است ولی مدعای اصلی همان است که بود.

کتاب «پاریس- تهران» را نه به عنوان اثری در باب سینما بلکه به عنوان حلقه‌ای از زنجیره ادبیان چپ‌گرایان ایدئولوژیک می‌توان نمودی از تجدید حیات این نحله فکری شمرد. این کتاب اگر در تداوم زنجیره اندیشه چپ‌ ایرانی دیده شود، تفاوت آن با آثار پیشین فقط در این است که برخی از اسم‌ها و اشاره‌ها عوض شده است. مثلا گرسنگان بیافرا جای خود را به مصیب دیدگان دارفور داده‌اند، ویتنام به نوار غزه تبدیل شده است و... این کتاب عملا و به لحاظ روش‌شناسی و پیش‌فرض‌های ذهنی مولفان تفاوتی با نقد ایدئولوژیک دهه‌های قبل ندارد. کسانی که با فضای فرهنگی ایران معاصر آشنایی دارند به هنگام خواندن کتاب می‌توانند تصور کنند که داعیه‌های فکری و ایدئولوژیک این کتاب همان چیزهایی است که در دهه بیست شمسی در نوشته‌های احسان طبری هم مطرح می‌شد یا در دهه چهل به همین شیوه سهراب سپهری را (که اتفاقا شعرش بی‌شباهت به سینمای کیارستمی نیست)، به جرم مبارز نبودن و از زندگی گفتن، با همین زبان و بیان نقد می‌کردند و او را «بچه بودای اشرافی» می‌نامیدند و می‌گفتند اگر خون انسانی هم در نهر آب ریخته باشد او باز هم می‌گوید «آب را گل نکنیم».

مولفان کتاب با مظاهر بورژوازی می‌ستیزند. کیارستمی به جای اینکه از «عدالت» و «مبارزه» سخن بگوید، زیبایی‌های طبیعت را نشان می‌دهد و به «بهداشت دهان و دندان»‌ می‌پردازد. اصل سخن کتاب همین است. اشاره به فیلسوفان پست مدرن یا.... مخلفات باب روز است که به سخن اصلی اضافه شده. همان‌طور که در دهه بیست مخلفات دیگری به کار می‌رفت و در دهه چهل هم همین‌طور.

شاید این پرسش به ذهن بیاید که چه اشکالی دارد اگر سینمای کیارستمی از دید چپ و به عنوان نمودی از بورژوازی نقد شود؟ البته هیچ اشکالی ندارد ولی به شرط اینکه ابتدا مبانی فکری و پیش‌فرض‌های نظری بحث تنقیح شود.

مولفان کتاب پیش‌فرض‌هایی را پیشاپیش مفروض گرفته‌اند که هیچ یک از آنها قابل دفاع نیست. تلقی مولفان از سلطه سرمایه‌داری تاچری و ریگانی و ... برجهان یا نحوه پیوند هنر و سرمایه و تصورشان از جهان آرمانی آینده و... و ده‌ها پیش‌فرض دیگری که در جای‌جای کتاب به طور ضمنی یا به صراحت طرح کرده‌اند همگی تصوراتی فانتزی و خیال‌اندیشانه‌اند و ریشه در گرایش ایدئولوژیک دارند که امروزه در هیچ کجای جهان بدیهی تلقی نمی‌شوند.

کتاب جدید

شاعري هم آوا با كارون

غلامحسين سالمي را بيشتر با ترجمه‌هايش مي‌شناسند اما او در كارنامه خود چند مجموعه شعر نيز ثبت كرده‌است؛ از اين‌رو مي‌توان گفت او همان‌قدر كه مترجم است شاعر هم هست. پيش از اين شاهد مجموعه شعرهاي «مرد حادثه ها» و «آوازهاي تلخ مصيبت» از او بوديم و اكنون با «با بار عشق و آينه و نور در آستانه شب و دلتنگي»، موفق شده سومين مجموعه شعر خود را به چاپ برساند.

غلامحسين سالمي متولد 1323 در خرمشهر است و جنگ را با تمام وجودش احساس كرده ‌است و همين امر موجب شده خروش كارون، بوي خون وغوغاي جنگ در شعر او نمود زيادي پيدا كند:

«آژير قرمز استa

و مرگ

كه بر فراز سرم بال مي‌زند.

بوووم م م!

من زنده‌ام هنوز

همسايه نيز

عشق است!»

«با بار عشق و آينه و نور در آستانه شب و دلتنگي» مجموعه‌اي است از شعر‌هاي كلاسيك و نو اين شاعر كه آنها را در 207 صفحه در كنار هم جمع كرده‌ است.

در بخش‌ «غزل، شعر هميشه»، 19 غزل از سالمي منتشر شده و اين نشان مي‌دهد سالمي شاعري نئوكلاسيك است. او ترجيح مي‌دهد پايه‌هاي شعرش را براساس زيبايي‌شناسي‌هاي گذشته بنا كند. حتي در شعر‌هاي نيمايي و آزادش، عناصر شعر كلاسيك جايگاه ويژه‌اي دارد.

يكي از مشخصه‌هاي مهم شعر سالمي به تبحرش در ويراستاري بر مي‌گردد. متاسفانه بسياري از شاعران امروز به اين خاطر كه آشنايي چنداني با اين مقوله ندارند، آثارشان پر است از كلمات ناهمگون كه متن را آسيب‌پذير مي‌كنند. از سوي ديگر رعايت نكردن نكات ويرايشي، مخاطب را در خوانش اثر با مشكل مواجه مي‌سازد كه خوشبختانه «با بار عشق و آينه و نور در آستانه شب و دلتنگي» از این منظر قابل دفاع است.

-----------------------------------------

کتاب قدیم

مرگ در ایستگاهی متروک

شاید روزی که پیکر سرد و بی‌روح تولستوی را در یکی از ایستگاه‌های دور افتاده راه‌آهن پیدا کردند هیچ‌کس نمی‌دانست جنازه متعلق به مردی است که بی‌تردید یکی از مهم‌ترین روایتگران ادبیات روسیه است. او اشراف‌زاده بود و املاک زیادی داشت. در کودکی پدر و مادرش را از دست داد و به همین خاطر سرپرستی‌اش را زنان فامیل برعهده گرفتند. زندگی کنت لئو نیکلایویچ تولستوی که در همه جای دنیا او را با نام تولستوی می‌شناسند پر از فراز و نشیب است.

او پس از گذراندن یک دوره سه‌ساله در دانشگاه قازان، به ارتش پیوست و در جنگ شرکت کرد. سپس به املاکش بازگشت و در آنجا مدرسه‌ای برای کودکان ساخت. بعد از یک دوره 15 ساله نسبت به تعالیم کلیسای ارتودکس احساس سرخوردگی کرد و این تناقض‌ها باعث شد تا قید زندگی آرام را بزند و راهی دیگر در پیش بگیرد؛ راهی که انتهایش به ایستگاهی متروک رسید.

«مرگ ایوان ایلیچ» رمانی کوتاه از این نویسنده است که در سال 1886 منتشر شد. این رمان پایان تناقض‌های اعتقادی اوست که فصل زیادی از زندگیش را درگیر آنها بود.

رضی خدادادی (هیرمندی) مترجم این کتاب در پیشگفتار خود نوشته است: با خواندن «مرگ ایوان ایلیچ» چه بسا از خود بپرسیم: آیا فاجعه زندگی ایوان ایلیچ در حقیقت گریزناپذیری مرگ نهفته است یا در واقعیت زندگی او که از پرتو عشق و آرمانی بزرگ بی‌نصیب مانده؟ نیز «مرگ ایوان ایلیچ» فرصتی است برای همه ما تا درباره زندگی و مرگ یکجا بیندیشیم و هم در این نکته تامل کنیم که به مدد کدام نیرو می‌توان «شادمانه و شاکر»‌ بار هستی‌ را به سرمنزل مقصود رساند.

«مرگ ایوان ایلیچ» یک مقدمه مفصل دارد که توسط رونالد بلاید نوشته شده است؛ مقدمه‌ای که مخاطب را با فضای رمان آشنا می‌کند و کلید‌ قفل‌های بسته آن را در دست‌هایش می‌گذارد.

این کتاب 216 صفحه است و اکنون 8 سال از چاپ اول آن می‌گذرد.

«مرگ ایوان ایلیچ» برای علاقه‌مندان آثار تولستوی و اساسا دوستداران ادبیات روسیه بسیار خواندنی است.

---------------------------------------

خبر

يادداشت‌هاي گينزبورگ
منتشر می‌شود

ایسنا:آنتونيا شركا مجموعه‌ يادداشت‌هاي ناتاليا گينزبورگ را براي فارسي‌زبانان ترجمه مي‌كند. اين مترجم زبان ايتاليايي ترجمه‌ «هرگز از من مپرس»، مجموعه‌ يادداشت‌هاي ناتاليا گينزبورگ - داستان‌نويس دوره‌ بعد از جنگ در ايتاليا - را كه به اواخر عمر او مربوط است و ‌نظراتش را درباره‌ مسائل مختلف شامل مي‌شود، از سوي انتشارات كاروان منتشر خواهد كرد.

همچنين «دستور زبان ايتاليايي» با تأليف و ترجمه‌شركا توسط نشر فرهنگ معاصر منتشر خواهد شد.

«فرهنگ مكاتبات و اسناد از زبان ايتاليايي به فارسي و فارسي به ايتاليايي» نيز با همكاري او و آزاده شامي‌‌نوري تدوين شده، كه هنوز به چاپ سپرده نشده است.

به تازگي نيز با ترجمه‌ اين مترجم، فيلمنامه‌ «سالواتوره جوليونو» نوشته‌ فرانچسكو رزي - فيلم‌ساز سينماي ايتاليا - از سوي نشر ني منتشر شده، كه به گفته‌ او، اولين فيلم‌نامه‌ ترجمه‌شده به فارسي از اين فيلمساز سينماي سياسي ايتالياست.

«داستان من»، زندگي‌نامه‌ اينگريد برگمن، و «چگونه قصه بگوييم»، پائولا سانتا گوستينو، با ترجمه‌ مشترك عسل بسكوئيدي، از ديگر كتاب‌هاي منتشرشده‌ شركا هستند.

بررسي آثار « اليوت»، «كافكا»
و «فراست» در سه كتاب

فارس: بهروز حاجي ‌محمدي از انتشار سه كتاب جديد خود با نام‌هاي «ساختار و معنا در منظومه‌هاي تي.اس اليوت»، «بررسي شخصيت‌هاي اصلي در داستان‌هاي كوتاه فرانتس كافكا» و «انسان در شعر رابرت فراست» خبر داد.

حاجي محمدي، مترجم و منتقد گفت: «ساختار و معنا در منظومه‌هاي تي.اس اليوت» عنوان كتابي است كه در آن به بررسي مباحث نظري و زيبايي‌شناختي شعرهاي اليوت و نيز نشان دادن پيوستگي و انسجام هنري ساختار و معنا در آنها پرداخته‌ام.

وي افزود: اين تلفيق ميان كلاسيسم و مدرنيسم در آثار اليوت براي جوامعي مثل ايران كه در حال گذار از سنت به مدرنيته هستند اهميت ويژه‌اي دارد و درك و شناخت آن مي تواند براي ما راهگشا باشد.

مترجم كتاب «در انتظار گودو» درباره دومين كتابش با عنوان «بررسي شخصيت‌هاي اصلي در داستان‌هاي كوتاه فرانتس كافكا» توضيح داد: در اين كتاب ترجمه جديدي از داستان‌هاي كافكا به دست نداده‌ام و نقدي كه بر آنها شده مبتني بر ترجمه‌هاي موجود از داستان‌هاي كافكا بوده است.

حاجي‌محمدي عنوان سومين اثرش را «انسان در شعر رابرت فراست» ذكر كرد و گفت: در اين كتاب نقش انسان در شعرهاي فراست در سه فصل مجزا با عناوين «انسان وطبيعت در شعر فراست»، «انسان و سرنوشت محتوم» و «انسان و رابطه‌اش با مرگ» بررسي شده است.

نويسنده نمايشنامه «زمزمه‌هاي پاييزي» ادامه داد: در اين كتاب متن كامل بعضي اشعار به صورت چندپاره در دل نقدها ترجمه شده است و در پايان كتاب هم متن انگليسي اشعار را آورده‌ام تا براي كساني كه با زبان انگليسي آشنايي دارند امكان مقايسه شعرها با ترجمه‌هايي كه از آنها كرده‌ام وجود داشته باشد.

انتشارات ققنوس قرار است بعد از اخذ مجوز چاپ اين كتاب‌ها را منتشر كند.

چاپ‌ آثار منتشر نشده
منوچهر شيباني

ایسنا: نمايش‌نامه‌ها و فيلم‌نامه‌هاي منتشر نشده‌ منوچهر شيباني به كوشش مهدي صفاري‌نژاد منتشر مي‌شـــود.

از اين شاعر، پيش‌تر تنها يك نمايش‌نامه با نام «تراژدي سهراب» و يك فيلم‌نامه با عنوان «مقرنس‌هاي خونين» منتشر شده است، كه صفاري‌نژاد براي پايان‌نامه‌اش بر روي آثار منتشرنشده اين شاعر كار كرده و قصد دارد آنها را منتشر كند.

به گفته‌ او، 11 نمايش‌نامه‌ و فيلم‌نامه‌ منتشر نشده از شيباني وجود دارد. او تعدادي از اين آثار را در مكتوبات اداره‌ تئاتر و تعدادي ديگر را از خانواده‌ وي به دست آورده است. از جمله‌ي نمايش‌نامه‌هاي به دست‌آمده از شيباني، «عروسي خون» (تنظيم‌شده براي تلويزيون)، «مچ‌گيري»، «شيطان سفيد»، «رش‌خوان» و «عروسك كهنه‌اي» است.

صفاري‌نژاد كه قبلا كتاب «سرباز هشتادويكم» را منتشر كرده است، گفت: در اين بين، يك ترجمه هم با عنوان «گودو آمد» به دست آمده؛ اما هنوز درباره‌ اينكه اثر ياد شده از ترجمه‌هاي شيباني است، سندي به دست نياورده‌ام. منوچهر شيباني سال 1303 در کاشان متولد شد و20 آبان‌ماه سال 1370 درگذشت. او فارغ‌التحصيل رشته‌ نقاشي دانشكده‌ هنرهاي زيباي تهران و كارگرداني سينما از دانشگاه پاريس بود.

«جرقه»، «آتشکده‌ خاموش» و «سراب‌هاي کويري» مجموعه‌هاي شعر منتشرشده‌ شيباني هستند.

 

روزنامه فرهنگ آشتی

Developed By Aliasghar Rouzbahani
Copyright © 2008 Farhangdaily.com All rights reserved.
Hosted By Tabligh.ws subsidiary of PersiaData PD Corporation